بعد مدتها میهمانش بودم .با همان احترام همیشگی .به محض ورود پشت دستم را بوسید بعد مانتوام راگرفت و خیلی مرتب روی رخت اویز گذاشت .بعد به همسرم تعارف کرد که روی صندلی حصیری کنار شومینه بنشیند مثل همیشه از این همه خضوع و احترام شرمنده شده بودم و دلم می خواست احترامش راتلافی کنم .این بود که کمی از همسرم غافل شدم ...
موقع برگشتن به منزل زمانیکه گونه های دکتر ب را می بوسیدم .مثل همیشه رو به شوهرم گفت:مواظب طاووس خانم ما باشی ها.
عادت داشت طاووس صدایم کند و شوهرم برایش قابل هضم نبود .
طی طول راه در سکوت ماگذشت صدای ملایم اهنگ بود و بوی سیگار کاپیتان بلک
زمانیکه خواستم باجمله ای این سکوت سنگین رابشکنم همسرم اجازه نداد حرفم را به پایان برسانم و گفت:چرا همیشه به تو می گه طاووس؟
گفتم:شاید پاهای زشتی دارم .
پوزخندی زد و دیگر چیزی نگفت ...
من گفتم:دکتر ب پیرمرده
او گفت:تو که پیر زن نیستی .پس توجیه نکن
...............................
خانم ش با شوهرم رابطه ی کاری دارد .حدودا" شصت ساله اما خیلی شاداب و سرزنده .دامن سفید پوشیده و تاپ صورتی .موهای مش شده اش را روی شانه ریخته و با شوهرم بگو و بخند می کند .شوهرم معذب است .به من نگاه می کند و به خانم ش .خانم ش همچنان حرف می زند .....
موقع رفتن که می شود رو به من می گوید:قدر این مرد رو بدونا .ماشالله جواهره .
من می خندم و سرتکان می دهم
شوهرم سکوت کرده .خانم ش دست دراز می کند اما شوهرم مردد است .بلاخره دست می دهد .خداحافظی می کند و سوار ماشین می شود
فضای ماشین بوی ادامس نعنایی می دهد و تنها صدای محسن چاوشیست که می خواند:دلتنگ یعنی من....یعنی تو رو خواستن....
سکوت را می شکنم:عجب پیرزن جالبی بود .خوشم اومد ازش خیلی سرزنده بودا
شوهرم سرش را تکان می دهد:ی جورایی زود پسر خاله می شه.با همه همین جوره .به دل نگیری
خنده ام می گیرد می گویم:اخه ادم عاقل زنی که جای مادرته .واسه چی به دل بگیرم ....
کاش مرا به جای زن دفتر شعر می افریدی.
تا به هر زمزمه ی عاشقانه تکرار شوم .و به هر حماسه بیدار
محبوب باشم و تاثیر گذار
و سپس خاطره ای باشم پر از احساس قلبی بی قرار
اما وقتی همین اتفاق واسه عزیز دل ادم می افته تازه می فهمی هفتاد سال عمری نیست برای بودن .و ...... برای در کنار هم بودن .....
اتوبوس داشت از چهار راه ولیعصر می گذشت .درست از روبروی دانشگاه علامه طباطبایی .دختر پشت سریم با موبایل حرف می زد .با مدرک فوق لیسانس تو مصاحبه رد شده بود .چون به نظر صاحب کار تجربه و سابقه ی کار و البته پارتی گردن کلفت مهم تر ازعلم تخصصی بوده .یک جمله ی جالب هم گفت :گفتم من تضمین می کنم کار رو زود یاد بگیرم .اما فلانی /صاحب کار/ گفت هیچ وقت خودت خودتو تضمین نکن چون من بیشتر از تو به خودم مطمئن بودم اما بعد 17 سال هنوز کار رو خوب یاد نگرفتم.
نزدیک خیابون هفت تیر زیر یکی از همین چنار های نیمه عریان .دختری ایستاده بود با موهای هفت رنگ و پالتوی قرمز .نمی دونم شاید منتظر کسی بود .هر چه بود که بیشتر از کتابهای پشت ویترین مغازه ها به چشم می امد .
به نام خدا
سلام
این داستان تو دو بخش ارسال می شه .یک کم طولانیه .ولی امیدوارم دوستان بخونند و کم و کاستیهاش رو با من درمیون بگذارند
سر تماشا کردن عکس هایی که ایرج با خودش ا ز نیویورک اورده دعوا بود .اول حاج ماشالله یکی یکی عکسها را تماشا می کرد و بعد نوه ها عکس ها را از دست همدیگر می قاپیدند و تماشا و اظهار نظر می کردند :وای عمو جان این ماشین خودتونه ؟
ایرج با تفاخر سر تکان می داد .
وای اینجا کجاست؟
اینجا دانشگاه کلمبیای نیویورکه .من تو قسمت ایرانشناسی این دانشگاه کار می کنم .
وای عمو جان این عکس رو کجا برداشتید.
سنترال پارک؟
نه من تعریفش رو شنیدم .
ماشالله خان یکی یکی با بی میلی عکسها را تماشا می کرد و به دست نوه های مشتاق می داد تا رسید به عکس تندیس ازادی .یک دقیقه با دقت نگاه کرد و در حالیکه دست پرهام پسر پروین را کنار می زد و عکس را سفت چسبیده بود رو به ایرج گفت: این که خورشید کلاهه .کاترین خورشید کلاه .مگه این روسی نبوده .مجسمه ش رو چرا امریکا گذاشته .
تورج پسر کوچک خانواده گفت:بده ببینمش اقاجون .حاجی دست تورج را پس زد و گفت:همین جا تو دست خودم ببین .
تورج گردنش را تا جایی که می توانست به طرف عکس کشید و بعد پقی زدزیر خنده و گفت:کاترین کجا بود اقاجان این مجسمه ی ازادیه .تندیس تاییس و بعد ابرو بالا انداخت و ادامه داد:نقشی از تائیس .ان معشوقه ی منفور اسکندر .قامتش یک زرع و چیزی بیش نقشی از تائیس .
ایرج گفت:این حرفها چیه تورج جان چرا حرف بی سند می زنی .این سمبل ازادیه .استقلال امریکا از زیر یوغ بریتانیا .حتی روی لوحی که تو دست داره تاریخ استقلال امریکا حک شده .
پروانه دختر پروین دست دراز کرد و گفت:حالا اقاجون بدید ما هم ببینیم .
حاج ماشالله با دست راستش دست پروانه را پس زد و گفت:بی خود .شما بقیه عکسها رو تماشا کنید .این یکی رو من می خوام
پرهام گفت:بده ببینیم به ت می دیم
بیخود ..بیخودش را گفت و بلند شد و راه افتد .همه سراغ گرفتند که کجا ؟ مقصد مشخص بود می خواست عکس توی دستش را با نقشی که اقا بزرگ نقاشی کرده بود مقایسه کند .
انگار همین دیروز بود که اقابزرگش قصه ی کاترین را برایش تعریف می کرد:جوان که بودم تو دارالتجاره ی پدرم کار می کردم .دو بار محض تجارت به بلاد روسیه سفر کردم.سن پترزبورق بود .از انجا یک دست سماور و ابریز و لگن روسی برای مادرم سوغات اوردم منقش به صورت خورشید کلاه علیا مخدره کاترین کبیر که در سن پترز بورق منفور عالمگیر بود علی ایاحال زیباییش طعنه به خورشید می زد و تاجی داشت هفت تیغه ی طلا تراشیده تو گویی نقش خورشید .این سماور روس از زمان حکومت او برجا مانده بود که از یک پیرزن روس خریدم
بعدها اقابزرگ که دستی هم در نقاشی داشت از روی نقش سماور چهره ای به رنگ روغن روی بوم نقاشی کشید بدون اینکه بداند عشق تمام زندگی نوه اش را به دست خود رقم می زند .
بقیه در ادامه مطلب
توضیح نامه .:داشتم مجله ی روزهای زندگی رو ورق می زدم چشمم به این تیتر افتاد:من همسر دوم بودم .