تبليغاتX
درددلهای شعر من با تو
اشنایی من و دکتر ب دوستی دیروز و امروز نیست یک اشنایی دیرینه است به قدمت سالهای عمرم .دکتر ب روانشناس است .تمام سالهای جوانی و میانسالی را در پاریس گذرانده .85 سال دارد و دوست قدیمی و خانوادگیست .و شاید جنتلمن ترین فردی که به عمرم دیده ام .

بعد مدتها میهمانش بودم .با همان احترام همیشگی .به محض ورود پشت دستم را بوسید بعد مانتوام راگرفت و خیلی مرتب روی رخت اویز گذاشت .بعد به همسرم تعارف کرد که روی صندلی حصیری کنار شومینه بنشیند  مثل همیشه از این همه خضوع و احترام شرمنده شده بودم و دلم می خواست  احترامش راتلافی کنم .این بود که کمی از همسرم غافل شدم ...

موقع برگشتن به منزل زمانیکه گونه های دکتر ب را می بوسیدم .مثل همیشه رو به شوهرم گفت:مواظب طاووس خانم ما باشی ها.

عادت داشت طاووس صدایم کند و شوهرم برایش قابل هضم نبود .

 طی طول راه در سکوت ماگذشت صدای ملایم اهنگ بود و بوی سیگار کاپیتان بلک 

زمانیکه خواستم باجمله ای این سکوت سنگین رابشکنم همسرم اجازه نداد حرفم را به پایان برسانم و گفت:چرا همیشه به تو می گه طاووس؟

گفتم:شاید پاهای زشتی دارم .

پوزخندی زد و دیگر چیزی نگفت ...

من گفتم:دکتر ب پیرمرده

او گفت:تو که پیر زن نیستی .پس توجیه نکن

...............................

خانم ش با شوهرم رابطه ی کاری دارد .حدودا" شصت ساله اما خیلی شاداب و سرزنده .دامن سفید پوشیده و تاپ صورتی .موهای مش شده اش را روی شانه ریخته و با شوهرم بگو و بخند می کند .شوهرم معذب است .به من نگاه می کند و به خانم ش .خانم ش همچنان حرف می زند .....

موقع رفتن که می شود رو به من می گوید:قدر این مرد رو بدونا .ماشالله جواهره .

من می خندم و سرتکان می دهم 

شوهرم سکوت کرده .خانم ش دست دراز می کند اما شوهرم مردد است .بلاخره دست می دهد .خداحافظی می کند و سوار ماشین می شود 

فضای ماشین بوی ادامس نعنایی می دهد و تنها صدای محسن چاوشیست که می خواند:دلتنگ یعنی من....یعنی تو رو خواستن....

سکوت را می شکنم:عجب پیرزن جالبی بود .خوشم اومد ازش خیلی سرزنده بودا

شوهرم سرش را تکان می دهد:ی جورایی زود پسر خاله می شه.با همه همین جوره .به دل نگیری

خنده ام می گیرد می گویم:اخه ادم عاقل زنی که جای مادرته .واسه چی به دل بگیرم ....

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 1:18 توسط فرشته |

خدایا

کاش مرا به جای زن دفتر شعر می افریدی.

تا به هر زمزمه ی عاشقانه تکرار شوم .و به هر حماسه بیدار 

محبوب باشم و تاثیر گذار

و سپس خاطره ای باشم پر از احساس قلبی بی قرار 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:3 توسط فرشته |

سه شنبه ی هفته ی گذشته بچه های کلاس رو برده بودیم باغ وحش پارک ارم .جلوی محوطه ی گور اسیایی که شباهت زیادی به همین الاغ های باری خودمون داشت جز رنگش که خاکی رنگ بود .چند تا از بچه ها داشتند به گورها چیپس می دادند و با وجودی که نوشته بود از غذا دادن به حیوانات خودداری کنید ولی من که ترجیح دادم چیزی به بچه ها نگم .همین ابراز علاقه ای که از طرف بچه ها به حیوانات مبذول می شد و ذوقی که داشتند به نظرم برای برانگیخته شدن احساسشون نسبت به حیوانات بد نبود .همونجوری به نرده تکیه داده بودم و با بچه ها در باره ی حیوونا صحبت می کردم که یکی از شاگردا گفت:خانوم به نظر من حیوونای اهلی که تو باغ وحشن خوشبخت تر از حیوون های اهلی هستند که تو مزرعه یا جنگل زندگی می کنند . پرسیدم چرا؟ گفت:چون بدون ترس زندگی می کنند .نه شیر و پلنگی میاد شکارشون کنه .نه ادمی که وقتی بزرگ شدند چاق شدند سرشونو ببره .مثلا"این الاغا !فکر کنید .غذاشونو می خورن هیشکی هم کتکشون نمی زنه سوارشون نمی شه .بار رو دوششون نمی ذاره .اما حیوونای وحشی خانوم اونایی که تو باغ وحشند خیلی بدبختند گفتم چرا اینجوری فکر می کنی؟ گفت:چون اونا قوی هستند .احتیاجی به حمایت ما ندارند .اینجا خیلی براشون کمه . با زمینه ای که از افکار و حرفها و سطح هوش این بچه داشتم .واقعا ایمان اوردم که ادمهای متفاوت از بچگی افکار متفاوتی دارند
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 17:11 توسط فرشته |

نمی دونم چرا اینجوریه .ادم وقتی می فهمه یک نفر تو سن هفتاد سالگی از دنیا رفته نفسی می کشه و متفکرانه می گه:خوب خدا رحمتش کنه عمر خودشو کرده بود

اما وقتی همین اتفاق واسه عزیز دل ادم می افته تازه می فهمی هفتاد سال عمری نیست برای بودن .و ...... برای در کنار هم بودن .....

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 21:32 توسط فرشته |

تو اتوبوس خط انقلاب ارژانتین نشسته بودم .درست کنار پنجره به خیابون نگاه می کردم .به ادمها به ساختمونهای قدیمی و جدید و به درختهای چنار که برگهای زرد و قرمزشون مثل فرش رنگی رو سطح خیابون پهن شده بود .به کتابهای توی مغازه ها فکر می کردم .به کتابهای دست دوم مغازه ی زیر راه پله و به داستانهایی که نوشتم و هیچ وقت کتاب نشدند و کسی چه می دونه شاید اینجوری بهتر باشه .اینجوری حداقل فکر و معلومات ادم اسیر کاغذ های خاک خورده ی بی خریدار نمی شن .

اتوبوس داشت از چهار راه ولیعصر می گذشت .درست از روبروی دانشگاه علامه طباطبایی .دختر پشت سریم با موبایل حرف می زد .با مدرک فوق لیسانس تو مصاحبه رد شده بود .چون به نظر صاحب کار تجربه و سابقه ی کار و البته پارتی گردن کلفت مهم تر ازعلم تخصصی بوده .یک جمله ی جالب هم گفت :گفتم من تضمین می کنم کار رو زود یاد بگیرم .اما فلانی /صاحب کار/ گفت هیچ وقت خودت خودتو تضمین نکن چون من بیشتر از تو به خودم مطمئن بودم اما بعد 17 سال هنوز کار رو خوب یاد نگرفتم.

نزدیک خیابون هفت تیر زیر یکی از همین چنار های نیمه عریان .دختری ایستاده بود با موهای هفت رنگ و پالتوی قرمز .نمی دونم شاید منتظر کسی بود .هر چه بود که بیشتر از کتابهای پشت ویترین مغازه ها به چشم می امد .


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 20:22 توسط فرشته |

 

به نام خدا

سلام

این داستان تو دو بخش ارسال می شه .یک کم طولانیه .ولی امیدوارم دوستان بخونند و کم و کاستیهاش رو با من درمیون بگذارند

 

سر تماشا کردن عکس هایی که ایرج با خودش ا ز نیویورک اورده دعوا بود .اول حاج ماشالله یکی یکی عکسها را تماشا می کرد و بعد نوه ها عکس ها را از دست همدیگر می قاپیدند و تماشا و اظهار نظر می کردند :وای عمو جان این  ماشین خودتونه ؟

ایرج با تفاخر سر تکان می داد .

وای اینجا کجاست؟

اینجا دانشگاه کلمبیای نیویورکه .من تو قسمت ایرانشناسی این دانشگاه کار می کنم .

وای عمو جان این عکس رو کجا برداشتید.

سنترال پارک؟

نه من تعریفش رو شنیدم .

ماشالله خان یکی یکی با بی میلی عکسها را تماشا می کرد و به دست نوه های مشتاق می داد تا رسید به عکس  تندیس ازادی .یک دقیقه با دقت نگاه کرد و در حالیکه دست پرهام پسر پروین را کنار می زد و عکس را سفت چسبیده بود رو به ایرج گفت: این که خورشید کلاهه .کاترین خورشید کلاه .مگه این روسی نبوده .مجسمه ش رو چرا امریکا گذاشته .

تورج پسر کوچک خانواده گفت:بده ببینمش اقاجون .حاجی دست تورج را پس زد و گفت:همین جا تو دست خودم ببین .

تورج گردنش را تا جایی که می توانست به طرف عکس کشید و بعد پقی زدزیر خنده و گفت:کاترین کجا بود اقاجان این مجسمه ی ازادیه .تندیس تاییس و بعد ابرو بالا انداخت و ادامه داد:نقشی از تائیس .ان معشوقه ی منفور اسکندر .قامتش یک زرع و چیزی بیش نقشی از تائیس .

ایرج گفت:این حرفها چیه تورج جان چرا حرف بی سند می زنی .این سمبل ازادیه .استقلال  امریکا از زیر یوغ بریتانیا .حتی روی لوحی که تو دست داره تاریخ استقلال  امریکا حک شده .

پروانه دختر پروین دست دراز کرد و گفت:حالا اقاجون بدید ما هم ببینیم .

حاج ماشالله با دست راستش دست پروانه را پس زد و گفت:بی خود .شما بقیه عکسها رو تماشا کنید .این یکی رو من می خوام

پرهام گفت:بده ببینیم به ت می دیم

بیخود ..بیخودش را گفت و بلند شد و راه افتد .همه سراغ گرفتند که کجا ؟ مقصد مشخص بود می خواست عکس توی دستش را با نقشی که اقا بزرگ نقاشی کرده بود مقایسه کند .

انگار همین دیروز بود که اقابزرگش قصه ی کاترین را برایش تعریف می کرد:جوان که بودم تو دارالتجاره ی پدرم کار می کردم .دو بار محض تجارت به بلاد روسیه سفر کردم.سن پترزبورق بود .از انجا یک دست سماور و ابریز و لگن روسی برای مادرم سوغات اوردم منقش به صورت خورشید کلاه علیا مخدره کاترین کبیر که در سن پترز بورق منفور عالمگیر بود علی ایاحال زیباییش طعنه به خورشید می زد و تاجی داشت هفت تیغه ی طلا تراشیده تو گویی نقش خورشید .این سماور روس از زمان حکومت او برجا مانده بود که از یک پیرزن روس خریدم

بعدها اقابزرگ  که دستی هم در نقاشی داشت از روی نقش سماور چهره ای به رنگ روغن روی بوم نقاشی کشید بدون اینکه بداند عشق تمام زندگی نوه اش را به دست خود رقم می زند .

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 9:51 توسط فرشته |

دوستش دارم.دوستم داری.دوستم ندارد.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 17:58 توسط فرشته |

دیشب تصمیم گرفتم هر طور شده خواب تو را ببینم .هر دعایی که بلد بودم ده بار خواندم .اما انچه در خواب دیدم پیرمردی بود که قصه ی رستم و کتایون میگفت .بگو که خواب زن چپ است ..بگو که سهراب مرا چشم به جهان نگشوده از هستی ساقط نمی کنی .نمی خواهم عبرت کسی باشم .نمی خواهم گردن کج کنم و به مجلات نامه بنویسم که من همسر دوم بودم .باز ضد زن شو .فریاد بزن و بگو خواب زن چپ است.

 

 توضیح نامه .:داشتم مجله ی روزهای زندگی رو ورق می زدم چشمم به این تیتر افتاد:من همسر دوم بودم .

+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 0:6 توسط فرشته |

تو را همین جوری دوست دارم .به خاطر همین چیزی که هستی .به خاطر همین که به من ثابت کردی می شود عاشق مردی شد که هیچ شباهت با مردان رویایی ندارد
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 19:9 توسط فرشته |

به نام خدا
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:24 توسط فرشته |